خاطره های سبز آخرین روزسورتمه های پر از گیلاساین دشت رویای توستاین دامان پرچین ِ خامه ایاین جشن عروسی توست!آیا که خورشید هموارهبر فراز آن کاج بلندتن طلایی اش رابا سخاوت به چشم های ما خواهد بخشید؟آن کس که لیوان ها را برق می انداختچشم هایش پر از ترک های نور بودو نگاهی ، لبخندی و قلب تو لرزید...آیا صدای آبشار روزسکوت ماه را نوازش خواهد دادآنچنان که دست های آن مرداندام عشق آگین تو را...؟ناهار حاضر استبنفشه ها پشت پنجره وگربه های خواب آلود ِ تابستانزیر پایه های میزتو آوازت را بریدی و لبانتبعد از یک هجای کوتاه بازماندندو پنجره ها از عطر او مرطوب شد...آیا...آیا باز هم بوی خوش می دهیوقتی که او از کار می آیدبا میوه و نان و خستگی؟آیا تو باز هم ترک های نور رادر چشمان روزنامه خوان او خواهی یافت؟گفتی ای کاش انتظار بمیردگفتم این محال استگفتم کاش دیگر منتظر کسی نمانیگفتی این محال است،محالدل می بازیم و بیش از آن عادت می کنیمبه صدایی به نگاهیبه وسعت خوبی ها به تمام بدی هاو هیچ یادمان نمی ماندکه بی انتظاری عاشق بمانیمهمه ی عمر عاشقانه منتظر می مانیم...
برچسب: نویسنده: کوروش مرادی تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 3:48